تبليغاتX
یک اخراجی - از صدای سیاست تا سکوت سینما
وبلاگی برای انعکاس نقدهای فیلم اخراجیها ساخته مسعود ده نمکی

از صدای سیاست

 تا سکوت سینما

اشاره: مطلب زیر توسط سید رضا صائمی در روزنامه اعتماد مورخ ۱۳ اسفند ۸۵ کار شده است. پیش از این نیز دو مطلب تحت عناوین «افراطی ها» و «بازیگری و هویت حرفه ای» از این روزنامه نگار در این وبلاگ منتشر شده بود.

"سیاست بازی چندان او را مشغول نکرده بود که از اندیشیدن به چیزهای پراهمیت تر بازش دارد" «سیموئل جانسن درباره جورج لیتلتن»

وقوع انقلاب اسلامی در سال 57 اگرچه یک پدیده سیاسی شناخته می شود اما به دلیل عقبه فکری و ایدئولوژیک و حضور پررنگ روشنفکران و روحانیون و دانشجویان ارتباط تنگاتنگ و عمیقی با فرهنگ دارد چنانچه بسیاری را عقیده بر این است این انقلاب بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی است چه آنان که فرهنگ را در دین معنا می کنند و چه آنان که نسبتی فرهنگی با دین ندارند! چه آنان که بر طبل فرهنگ دینی می کوبند و چه آنان که بر فرهنگ ملی پای می فشارند. چه تفکری که انقلاب را موجب اعتلای فرهنگ اسلامی می دا ند چه اندیشه ای که آن را پایان هرگونه فرهنگ غیر دنیی می شمارد. چه نحله ای که بر نمادها و افتخارات ملی می چرخد و چه مکتبی که بر آیین ها و مناسک دینی تکیه می کند؟ همه با هر نوع فکر و مرام و جناحی بر نسبت عمیق و  چندلایه فرهنگ با انقلاب 57 تاکید دارند؟ گویی انقلاب 57 میوه ای است که در خاک فرهنگ روئیده و رشد کرده و در سبد سیاست افتاده و بار داده است.

سینما در مقام مدرن ترین و موثرترین رسانه فرهنگی مورد توجه و یا نقد انقلابیون قرار گرفت و مبتنی بر رویکردهای مختلف از تکنیک نفسانی و شهوانی تا ابزاری فرهنگ ساز و تبلیغاتی معنا شد و بنابر شرایط متغیر اجتماعی، کنش ها و واکنش های متفاوتی را برانگیخت. اساسا "سینما" در درون متن اجتماعی و در تعامل با واقعیتهای ملموس و عریان آن شکل می گیرد و پدیده های جاری در جامعه را در قالب تصویر و اندیشه و احساس می آورد تا مخاطبین و مردم را با ساختار اجتماعی جامعه ای که در آن زندگی می کنند پیوند دهد یا برانگیزاند و یا حتی به رفتار خاصی مقید کند. سینما به عنوان یک خرده سیستم فرهنگی نمی تواند متاثر و موثر از سیاست نباشد به ویژه آنکه ساختار سیاسی ریشه در بنیانهای فرهنگی داشته باشد. سینمای پس از انقلاب به دو دلیل با ساحت سیاسی گره خورد و تناسبی نمادی و نهادی با آن یافت یکی خود انقلاب 57 که مبتنی بر مولفه های دینی به باز تعریف سینما پرداخت و بر آن بود تا در این بازخوانی مجدد با تسخیر روح آن به نفع ارزش های خودی بر تکنیک و کالبد سینما فائق آید و به بازسازی متعهدانه هنر هفتم دست زند. دیگری وقوع جنگ در سال 61 بود که ساحت حدید در عرصه فیلم سازی ایران گشود و به خلق ژانری نو، سیاسی و انقلابی به نام سینمای دفاع مقدس انجامید ژانری قدرتمندو موثر که به دلیل ماهیت ایدولوژیکی، کانون مناقشات سیاسی-فرهنگی نیز قرار گرفت و تا حد مصداق و نماد سینمای ملی، دینی و خودی ارتقا یافت. این پوست اندازی سیاسی- فرهنگی در هستی خود باردار فرزندانی هنرمند و ارزشی بود که در سالهای بعد مبلغ و موسس حوزه اندیشه و هنر اسلامی شدند. حوزه ای هنری که با پاکسازی هنر از عناصر و عوامل دگراندیش، روح تعهد و اخلاق و ارزشهای دینی را بر کالبد سکولار هنر مدرن به ویژه سینما بدمد تا چشمان بی سو و گنگ و خواب زده دوربین ها به روی نور و روشنی و حقیقت بیفتد و تصویر و پیام الهی و معنوی انقلاب بر پرده نمایش این جهان غرب زده تک ساحتی و سکولار ظهورکند تا آدمی و عالمی از نو ساخته شود.

محسن مخملباف، مجیدمجیدی، بهروز افخمی، ابراهیم حاتمی کیا و رسول ملاقلی پور کارگردانها برآمده از انقلاب بودن که به تز «بازگشت به خویش، شریعتی» در سینما لبیک گفتند.

اینان "سینما" را به عنوان رسانه ای برتر برای ابلاغ  و انتشار انگاره ها و مطلوبهای خود برگزینند و به قول مخملباف(درمصاحبه با مجله سروش) معتقد بود اگر قرار بود پیامبری در عصر ما ظهور کند  سینما را برای ابلاغ پیامهایش برمی گزید. در واقع سینما مانند بسیاری از پدیده های  مدرن در پروسه ایدئولوژیزه و بومی شدن، غسل تعمید شد و درخدمت ارزش های خودی قرار گرفت. اگرچه هنوز در میان سنتی ترها ماهیتی شیطانی و شهوانی داشت و به عنوان ابزار لهو و لعب مایه سرگرمی و غفلت بود اما هنرمندان مسلمان (اصطلاح رایج) این وادی با این نگرش که هنرمند واسطه ظهور حق در عالم است بر آن شدند با غلبه بر هنر تکنولوژیک، سینمای تحول و اخلاق را جانشین سینمای تفنن و ابتذال نمایند. آثار محسن مخملباف در آن دوران، نمونه کامل یک انقلابی چریکی بود که اینک به جای اسلحه، دوربین در درست داشت و تصور می کرد پیامش از این طریق، ذهن و قلب مخاطب را تسخیر می کند و انسانی دیگرگونه می آفریند (نظریه گلوله طلایی) اما تجربه تاریخی و فردی مخملباف افق دیگری را در منظر او گشود چنانچه در گفتگو با هو شنگ گلمکانی و احمد طالبی نژاد در ماهنامه فیلم(شماره 184-بهمن 74) روشنفکری را به دو دسته تقسیم می کند یکی میرزارضای کرمانی است که سلاح به دست می گیرد و ناصرالدین شاه را می کشد، بدون اینکه فکر کند بعدش چه می شود و حتی هیچ طرح جایگزینی هم ندارد. این قوی ترین شاخه روشنفکری در ایران بوده است... شاخه دیگر روشنفکری امیرکبیر است او کسی است که درالفنون راه می اندازد که محل اندیشیدن بوده است. او به نهادینه کردن مبانی دموکراسی می اندیشد نه چون میرزا رضا به جایگزینی ناخواسته فاشیست ها.

مخملباف در ادامه همین مصاحبه می گوید: بدبختی بشر از جهل اوست و جهل را با اسلحه نمی توان از بین برد راه از بین بردن جهل توسعه روشنفکری است زیر سایه تفنگ تنها می توان جنگید و جایی برای اندیشه و گفتگو نیست.

سیردگردیسی این دسته از هنرمندان به ویژه مخملباف که سنخیت بیشتری دست کم به لحاظ صوری با مسعود ده نمکی (که در حاشیه جشنواره فیلم فجر امسال به متنی فرهنگی بدل شده) قابل تامل است وی که طی سالهای اخیر در ژورنالیست سیاسی- عقیدتی بنیادگرایانه به یکی از رادیکالترین فعالان آن نحله بدل شده بود با تجربه دو فیلم مستند فقر و فحشا و کدام پیروزی ؟کدام استقلال؟ اینک  پای در عالم سینما گذاشته تا سلاحی دیگر را برای بیان حرفهاو دردهای خود بیان کند که به گمانش برد و عمق و اثرگذاری بیشتری نسبت به آن اسلحه گرم دارد. وی که روزی جنجالی ترین و جدی ترین حرفهای سیاسی را از زبان یک بسیجی می زد امروز زبان طنز را برای بیان دغدغه هایش انتخاب کرده است تا به قول خودش واقعیات جنگ و آدمهای آن را بهتر بیان کرده باشد او و همفکرانش که تا دیروز یکی از تندروترین گروههای سیاسی- نظامی محسوب می شدند امروز از دیالوگ و گفتگو و زبان هنرو سینما سخن می گویند که بیش از آنکه به عالم سیاست مربوط شود به دنیای فکرو فرهنگ تعلق دارد مسعود ده نمکی اخیرا در مصاحبه ای گفته است به نفع همه است که در من در سینما باشم نه در سیاست. گویی او از الگوی ابوذر و چه گوارا به شیوه ابوعلی و امیرکبیر رسیده است و این بی شک خاصیت سینما و هنر و فرهنگ است. سخن او مرا یاد اعترافات مخملباف می اندازد  که سیردگراندیشی اش را اینگونه تعریف می کند: «یک آدم مذهبی بودم که سیاسی شدم، بعد در سیاست به کارهای نظامی و چریکی روی آوردم، بعد به زندان رفتم و در زندان یک جوری دچار سرخوردگی از جریانهای چپ گرا شدم. وقتی بیرون آدم تصمیم گرفتم کار فرهنگی کنم ولی هنوز چریک بودم. اگر شعار می دادم به این دلیل بود که یک چریک شعار  می دهد.  بعد آرام آرام فکر می کنم هنرمند شدم». این هنرمند شدن  که در سخن مخملباف نهفته است تعمیق آن نگاه مهر اندیشانه لطیف و انسانی است که در برابر گذشته جزم اندیش سیاسی کاری هایش نهفته بود. او از روش ابوذر به منش مسیح گونه می رسد. مخملباف در پایان فیلم مستند گنگ خواب دیده ساخته هوشنگ گلمکانی می گوید:«وقتی همه چیز را نسبی ببینی مهربانتر هم می شود، حتی به هر کسی حق می دهی که مقداری خطا کند. حتی خطاهای ذهنی کند متاثر از ضعف های شخصی اش خطاهای عملی کند دست از محاکمه کردن افراد در ذهنم برداشتم یعنی حق دادم که آدمها همان جوری باشند که هستند. بیش از آنکه متوقع باشم چرا آن جوری که باید باشند  یا من فکر می کنم باید باشند نیستند».

همین نگرش به آدمها و شرایط چگونه بودنشان را در پرسوناژهای اخراجی های ده نمکی نیز می بینیم. قهرمانهای فیلم او همان سید و حاجی های معمول در سینمای دفاع مقدس نیستند که افراد عادی و  حتی لوطی منشی هستند که هیچ نسبت ایدئولوژیکی با آدمهای جنگ ندارند اما در بستر شرایطی انسانی به همان تجربه ای می رسند که شاید بیش از آن تصور می شد تنها حاج کاظم ها و ده نمکی ها به آن خواهند رسید.

مخملباف نیز که روزی فیلمی مثل گل های داوودی را مروج دختربازی می خواند چند سال بعد نوبت عاشقی را می سازد. نگارنده اساسا تایید یا تکذیب کسی را در این قیاس دنبال نمی کند آنچنان که برخی از دوستان ده نمکی می ترسند که او مخملباف شود. پا در پی دفاع از مسعود ده نمکی نیست بلکه در پس  همه این صورتها در پی تفهیم این معناست که مانایی اندیشه و حقیقت و انسان در ساحت فرهنگ اصالت دارد و محقق می شود و سینما در مقام هنر و زبانی موثر فراگیر، جذاب و دلنشین نه تنها یک تکنیک و ابزار بلکه یک تجربه زیبا شناسانه و تفهیمی انسانی است که آدمی را در فهم شهودی و نمادین حقیقت،یاری می کند. به جای خشونت ورزی و انحصار طلبی و جزم اندیشی تساهل و تسامح و تحمل و مدارا را در مناسبات انسانی و اجتماعی اشاعه می دهد. به قول افشین یداللهی:

آن چیز که در صلح است در جنگ می خواهد

قدرت اصالت نیست فرهنگ می خواهد

سینما خود یک تجربه سیر و سلوک بصری- نظری است که لایه های پنهان تر حقیقت را بازنمایی می کند. مسعود ده نمکی گرچه سیاست و سینما را دو شیوه و روشی متفاوت برای بیان حرفهای همیشگی خود می داند اما آن بر مصلحتهای قدرت می چرخد و این بر تجربه های زیست بشری تکیه دارد. زبان هنر با ادبیات مدارا و محبت آمیخته است و زبان قدرت زبان مصلحت است! مسعود ده نمکی اینکه از وادی طوفانی و پرهیاهوی سیاست به سکوت تامل برانگیز سینما آمده است و قطعا سینما این طلایه دار فرهنگ در عصر مدرن او را با خود به تجربه های ملموس بشری خواهد بود سینما اسلحه خنثی ای نیست که تنها به عنوان یک شکل در دستان کارگردان باشد محتویی است که گاه کارگردانش را نیز شکل می دهد روزی محسن مخلباف می خواست با سینما انقلاب کند اما گذر زمان نشان داد که این سینما بود که در او انقلاب ایجاد کرد انقلابی بنیادین که صورت وسیرتش را عوض کرد واز مطلق اندیشی به نسبی گرایی آورد  او درباره تغیرات دیدگاههایش و مساله نسبیت می گویید "وقتی واقعیت مدام جلوه های نوین به تو عرضه می کند، چگونه می توانی در حرف خودت اصرار بورزی؟ من اصولا اندیشه و بیانم را براساس واقع گرایی نسبی بنا می کنم یعنی ذهن خودم را اصل نمی گیرم و جهان را فرع چون معتقدم ما در مقابل واقعیت،خیلی کوچک هستیم لذا سعی می کنم زاویه ام را دائم تغییر بدهم می کوشم مدام دید خودم را با واقعیت در تحول تصحیح کنم بعضی ها در رودربایستی حرفهایی که قبلا زده اند می مانند ... مگر ما چه قدر بزرگیم که مدعی شناخت کامل هستی باشیم؟ ... ولی من هیچ ابایی ندارم از اینکه مدام آخرین تغییراتم را اعلام کنم "

حالا مسعود ده نمکی بعد از آن همه تلاطم در طوفان سیاست خود را به سالن تاریک و تامل برانگیز سینما رسانده است راهی که صرفا راه نیست همراه و راهنما نیز هست باید منتظر ماند و دید آیا این  تغییر تاکتیک، تحولی ایدولوژیک هم به همرا دارد یا خیر! ویا خود نیز به اخراجیهایی مثل حاتمی کیا و مخملباف می پیونند! به قول حافظ:
عشق دردانه است ومن غواض و دریا میکده

سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:31  توسط یک اخراجی  |